شمع جمعيت تنهايي،
حاجب درگه نوميدي،
راهب معبد خاموشي،
سالك راه فراموشي،
چشم بر راه پيامي،پيكي،
خفته در سردي آغوش پرآرامش يأس.
گرمي بازوي مهري نيست،
كه نه بيدار شود از نفس گرم اميد.
سر نهاده است به بالين شبي،
كه فريبش ندهد عشوه ي خونين سحر.
اي پرستو برگرد!
بگريز از من،از من بگريز،
باغ پژمرده ي پامال زمستان ها،
چشم بر راه بهاري نيست.
گرد آشوبگر خلوت اين صحرا،
گردبادي است سيه،گرد سواري نيست.
زيستن،بودن،انديشيدن،
دوستي،زيبايي،عشق،
كينه،نوميدي،غم،
نام و گمنامي،
كام و ناكامي،
همه پيغام گزاران دروغ.
دره چون روسپي پير گشوده آغوش،
ديو شب خفته بر او،
صخره ها سايه ي هول،
برج ها متروك،
رودها استاده ز رفتار،
آسمان...
سعي مي كرد كمتر راه برود كه رفتن دردناك بود.
مي نشست و زانوانش را بغل مي گرفت و مي گفت:خانه كوچك است و شهر كوچك است و دنيا كوچك.
مي نشست و مي گفت:زندگي بوي ملامت مي دهد و تكرار.مي نشست و مي گفت:خوشبختي،تنها يك دروغ قديمي است.
او نشسته بود و مي گفت كه پارسايي از كنار او رد شد.پارسا پابرهنه بود و بي پاي افزار.او را كه ديد لبخندي زد و گفت:خوشبختي دروغ نيست اما شايد تو خوشبخت نشوي نشوي زيرا خوشبختي خطر كردن است و زيباترين خطر ،از دست دادن.
تا تو به اين كفش هاي تنگ آويخته اي،دنيا كوچك است و زندگي ملال آور.جرأت كن و كفش تازه به پا كن.شجاع باش و باور كن كه بزرگ تر شده اي.
اما او رو به پارسا كرد و به مسخره گفت:اگر راست مي گويي پس خودت چرا كفش تازه به پا نمي كني،تا پا برهنه نباشي.
پارسا فروتنانه خنديد و پاسخ داد:من مسافرم و تاوان هر سفرم پاي افزاري بود.هر بار كه از سفر برگشتم پاي افزار پيشينم تنگ شده بود و هر بار دانستم كه قدري بزرگ تر شده ام.هزاران جاده را پيمودم و هزارها پاي افزار را دور انداختم تا فهميدم بزرگ تر شدن بهايي دارد كه بايد آن را پرداخت.حالا پا برهنگي،پاي افزار من است؛زيرا هيچ پاي افزاري ديگر اندازه من نيست.
«عرفان نظر آهاري»
واسه ديدن چشمات روز و شب مي كشم حسرت
قربون ناز نگاهت توي دنياي صداقت
زندگي توي نگاهت واسه من شده عادت
تو كه رفتي بي توجه به نگاه اشكي من
به صداي بغض گرفته به خيال رنگي من
رفتي و بي تو شكسته اين دل شيشه اي من
رفتي و خنديدي آخر به شب دلتنگي من
حالا من تنهاي تنها تو غبار اين سكوتم
مي زنم فرياد كه من يه زماني با تو بودم
من كه عاشق تو بودم از همان بدو ورودم
ميگم از ته دلم كه تويي آخرين سرودم
ناز را می شود کشید٬هنوز
ته دل مختصر پس اندازیست
غمزه را می شود خرید٬هنوز
مطمئنم اگر سلام کنی
پاسخی می شود شنید٬هنوز
ناامیدی مکن که از پس دود
می شود شعله ای پدید٬هنوز
از رد پای عاشقان پیداست
تا افق می شود دوید٬هنوز
گاه گاهی کبوتری هم شد
می شود از زمین پرید٬هنوز

در گذرگاه ابرهای سیاه
روزنی دیده ام سپید٬هنوز
مهربانی نمرده است بیا
اشکی از دیده ای چکید٬هنوز
پشت دیوار دل٬صبور بایست
در دلی می شود خزید٬هنوز
گاه گاهی به زیر سایه دل
می شود خسته آرمید٬هنوز
من صمیمی به شحنه ای گفتم
عدل را می شود گزید هنوز

نگاهت را مگردان نازنینم
باز برگشتم به دورانی که تنهایی و غربت بود و من بودم که خسته
میان این همه آه و دریغ و حسرت و قلب شکسته
عاقبت با کوله باری از غم و اندوه و امید و آرزو بر دوش
سنگین دل دیوانه بسته
می دویدم در میان کوچه های شهر شب
شهر شب٬ای شهر شب٬ای شهر شب
من و ظلمت٬من و حسرت٬من و غربت٬من و فرصت که هر بار آرزو
می کردم ای کاش
دوباره فرصتی دیگر به من می داد و می آمد
می آمد که خاک زیر پایش را ببیند
می آمد لااقل حق دل خود را بگیرد
آری آری٬یادم آمد
روزگاری گفته بودم بی تو من راحت ترم
بی تو من عاشق تر و فارغ تر و آسوده تر
می توانم بار این رسواکده٬این غمکده٬ماتمکده
این سرای ساکت و سرد و مخوف و بی سر و پا را به دوش خود کشم
گفته بودم آرزو دارم که عمری بی تو باشم
ولی یک لحظه بی تو مثل عمریست
که راکد رو به روی ساعت دیواری دیوار گچ پوش سیه روی اتاق
عزلت و تنهایی خویش
نشستم خیره تا یک ثانیه٬یک ساعت٬یک روز
بیایی تا بگویم من پشیمانم از آن چیزی که گفتم
نمی دانستم این زیباکده٬این دار دنیا٬این دیار نارفیقان
بدون تو برایم می شود مانند برزخ٬آتش گران دوزخ
روی صحبت با تو دارم٬ای همه دار و ندارم
ای سراپا خوبی و یک لحظه بودن با تو می ارزد به عمری بی تو بودن
نگاهت را مگردان نازنینم٬بی تو من بازنده ام
کاش یک بار دگر هم باورت می شد که هستی هستی من٬سوژه
سر مستی من٬اوج پرواز و حضیض پستی من
بی تو من چیزی برای باختن دیگر ندارم...
وای بر سینه ای که پر آه است
شب نمی ماند اینچنین تیره
بعد از او نوبت سحرگاه است
پشت این ابرهای تیره و تار
جنگلی از ستاره و ماه است
به زمستان بگو که بار ببند
کاروان نسیم در راه است
شاد باید که بگذریم از او
و نگوییم عمر کوتاه است

بار سنگین در این سفر نبریم
بار عاشق سبک تر از کاه است
در شگفتم که با حضور چراغ
باز انسان چگونه گمراه است
رهزنی می رسد به نام اجل
بی گمان در کمین این راه است
بی خبر می رسد کجاوه مرگ
خوش به حال کسی که آگاه است
همگی عابریم بی تردید
این جهان گذرگاه است

هر آدمی دو قلب دارد٬قلبی که از بودن آن باخبر است و قلبی که از حضورش بی خبر.
قلبی که از آن باخبر است٬همان قلبی است که در سینه می تپد٬همان که گاهی می شکند٬گاهی می گیرد و گاهی می سوزد٬گاهی سنگ می شود و سخت وسیاه٬و گاهی هم از دست می رود.
با این دل می شود دلبردگی و بیدلی را تجربه کرد٬دل سوختگی و دل شکستگی هم توی همین دل اتفاق می افتد.سنگدلی و سیاه دلی هم ماجرای این دل است.
با این دل است که عاشق می شویم٬با این دل است که دعا می کنیم٬و گاهی هم با همین دل است که نفرین می کنیم و کینه می ورزیم و بددل می شویم.
اما قلب دیگری هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم.این قلب اما در سینه جا نمی شود٬و به جای آن که بتپد٬می وزد و می بارد و می گردد و می تابد.
این قلب نه می شکند و نه می سوزد و نه می گیرد٬سیاه و سنگ نمی شود٬از دست هم نمی رود.زلال است و جاری٬مثل رود و مثل نسیم.و آن قدر سبک که هیچ وقت٬هیچ جا نمی ماند.بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد.آدم همیشه از این قلبش عقب می ماند.
این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی٬او دعا می کند٬وقتی تو بد می گویی و بیزاری٬او عشق می ورزد٬وقتی تو می رنجی او می بخشد........
این قلب کار خودش را می کند٬نه به احساست کاری دارد٬نه به تعقلت٬نه به آن چه می گویی و نه به آن چه می خواهی.
و آدم ها به خاطر همین دوست داشتنی اند.به خاطر قلب دیگرشان٬به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند.
با تو می شد به پیشواز صنوبرها رفت و پرستوها را تا دیاری دور بدرقه کرد.وقتی که رفتی دلم شکست.

آخر با تو می شد تا آن سوی پرچین کوچید و عشق را زیباتر دید.
وقتی که رفتی دلم گرفت آخر می توانستم دلتنگی هایم را به چشم هایت بسپارم تا تبسم ستاره ها را در برق نگاهت ببینم.
اینک بی تو دلم در جستجوی کوچه ای است که به باغ بپیوندد.
آن چنان عاشقيم و بي باكيم
كه گمان مي كنند ناپاكيم
مي سرايند شعر پاكي ما
ليك آن لحظه اي كه در خاكيم
همزمان عاشقيم و معشوقيم
همزمان شادمان و غمناكيم
چهره زرد ظاهرا سرخيم
غمگين ظاهرا طربناكيم
دل ما چيني ترك داريست
صاحب ديده هاي نمناكيم
در ميان درخت هاي جهان
ما مريدان سايه تاكيم
شهد انگور و نوش زنبوريم
عشق را پرسشيم و پژواكيم
عاقلان را به عشق مي سنجيم
اهل احساس و اهل ادراكيم
ظاهرا در زمين به زندان و
باطنا مرغكي بر افلاكيم
ما به فتواي عشق بي خطريم
عقل فتوا دهد خطرناكيم
پيش گل بوته هاي اهل جهان
گون و گرد و خار و خاشاكيم
عاشق ساقي و مريد مي ايم
مست و چست و چالاكيم
هر كه از هر كجا بيامد و رفت
ما ز خاك آمديم و برخاكيم
دیگر نمی گویم که ما٬تا زنده ایم خسته نخواهیم شد.بله می گویم ما هرگز خسته نخواهیم شد.انسان٬در این راه دراز٬با این کوله بار سنگین٬حق است که گهگاه٬در اعصاب و عضلات خود احساس کوفتگی کند.عیبی نیست.مهم این است که بتواند جایی برای نشستن٬سفره گستردن٬سر بر بالش محبت نهادن٬به تحلیل درد و خستگی پرداختن انتخاب کند و بعد زنده تر از پیش٬تازه نفس و سرشار حرکت کند.
عظمت٬در یکنواختی حرکت نیست٬در تداوم حرکت است٬در باقی ماندن میل به حرکت٬ در ایمان به حرکت و بازگشت به حرکت.
